
توی این چند روزه با احساسات مختلفی روبهرو شدم. سردرگمی، عصبانیت، غم، تنفر، اضطراب، ناراحتی.
هرکدومشون به تنهایی میتونه به کل روزت گند بزنه حالا اگه همه اینها باهم ترکیب بشن چی میشه!!
هممون یه همچین روزایی رو داشتیم.
به نظرم این هم جزئی از فرآیند بزرگ شدنه، فقط نباید از تغییر اخلاقمون و احساساتمون بترسیم، باید یادبگیریم چطور کنترلش کنیم.
بعضی ها لیاقت تو رو ندارن. اونها مهربونیت رو با ضعفت اشتباه گرفتن.
یه هفته نبودم. بهونه خوبی پیش خودم دارم. امتحانای شهریور ماه.
به خوبی از پس اون چند تا امتحان براومدم.
ولی بعدش انگار دیگه ذهنم و دستم برای هیچ کاری نمیخاستم بلند کنم.
باخودم گفتم شاید یکم وقفه خوب باشه، شاید استراحت نیاز دارم تا ذهنم آروم بشه؛ ولی هر روز که میگذره همه چی بدتر میشه، الان حتی یادم نمیاد که تا همین چند هفته پیش چجوری کارهای روزمره مو انجام میدادم.
تو همچین موقعیتی چیکار میکنید تا به روال عادی برگردید؟!
زندگی خیلی کوتاهه،با آدمای درست بگذرون ،
اوناای کنارشون زندگی، واقعیتره

امروز، تصمیم بگیر که فردا از امروز بهتر باشی.
یه گوشهی ذهن آدم همیشه آمادهی خیانته... فقط منتظر یه لحظهست تا بتونه اسمش رو بذاره: «چارهای نداشتم».
آدم وقتی سقوط میکنه که فکر میکنه ذهنش رو کامل شناخته. اما روان بیشتر شبیه یه هزارتوئه که دیوارهای اون رو خودت ساختی... و راهش رو هیچکس بلد نیست.
مرز بین دیوانگی و عاقلی خیلی بههم نزدیکن.
انسان به چیزی تبدیل نمیشه که در روحش وجود نداشته باشه.
بدی در ذات است.